روزمرگی
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:41
این که در روزهایی از سال دلت بخواهد بی وقفه بنویسی و روزهایی از سال با فکر شلوغ و دل پر خیال نوشتن به سرت نزند را اسمش را می گذارم دیوانگی ادواری.و این دیوانگی چه خوش است! خوب نه خوش است.یاد آهنگ سنتوری افتادم که میگفت: من با تو خوشم تو خوشی با دل من، از دست من و تو غصه ها خسته میشن... خداییش غصه ها...
روز سوم را خوش است!
-
تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 3:05
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کننسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خودتماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشتبه دست آور اناری را که از دست ت...
مرگْ جان
-
تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 3:05
چند روز پیش کتاب رساله لقاء الله را یکی از دوستان بهم داد تا بخوانم.تصمیم گرفتم که چند صفحه ای از کتاب را بلند بلند بخوانم تا بعد بتوانم دوستانم را هم در خواندنش شریک کنم.جالب اینجا بود که چند خطی که میخواندم انقدر نوشته ها تاثیر گذار بود که بغض می کردم و اشکم سرازیر می شد و پروu200dژه ی ضبط کردن با...
بابام - پدرت
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:22
در فرهنگ لغت آبینه بابا با پدر فرق می کند، بابا یعنی کسی که بی بهانه بتوانی او را ببوسی و پدر آن کسی ست که برای بوسیدن او باید منتظر عید بمانی آن هم عید نوروز.بابا کسی ست که بتوانی دستهایت را دور گردنش حلقه کنی و بی محابا نشانش بدهی که دوستش داری و پدر یعنی کسی که جرئت نکنی برایش درد دل کنی و رازهای...
منِ قلب
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:22
عاقل باش قلبِ من خسته ای دیگر کندتر از پیش می زنی! پ:از کتاب خاطره ای در درونم است
یا لطیف
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 2:48
زندگی را باید به سبک نوشتن پیش برد، به سبک قصه ها، به سبک تمامی متن های ادبی.باید اصلا تمامی واژگان خوش و خرمی که صرف دوست داشتن ها در نامه ها می شود را در همین جریان معمولی زندگی بکار بست.عاشقانه های زندگی را باید به سبک نامه های عاشقانه پیش برد.اصلا چه اشکالی دارد که تمامی سلام هایمان به نظم باشد
نگاهی کن به کتاب هایت گاهی(بازی وبلاگی)
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 5:56
وقتی از خانه پدری به زیر سقف زندگی مشترک کوچ کردم دلم می خواست تمام کتاب هایم را ببرم اما کتابخانه نقلی ام برای همه شان جا نداشت و خیلی از انها تنها ماندند توی کتابخانه و الان هم وقتی به اتاقم سر می زنم حس می کنم بغض کرده اند که چرا بین شان فرق گذاشتم.برای نوشتن این پست بعد از مدت ها ، به کتابخانه ا
زندگی جانبی .
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 22:36
داری برای خودت زندگی می کنی.با خوشی ها سرکیف میشوی و ناگهان از غصه ای که جفت پا می پرد وسط شادمانیت رکب می خوری اما صبر می کنی و برای همین زندگی آرام خدایا شکرت می گویی و هی سعی می کنی بخندی و فراموش کنی که با آمدن غصه ی سرزده یکسری تجزیه تحلیل های زندگیت بهم خورده و وصله میزنی هی روزهای خوش را به ر
مهرم ماندگار شد
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
ماه مهر را بخاطر تولدخودم و تولد پاییز دوست داشتم ، بعد هم بخاطر ماه آشنایی با آقای همسر دوست تر داشتم و مهر امسال یک دلیل موجه دیگر برای دوست داشتنی تر شدن این ماه افزون شد.درست شب عروسی مان مصادف شد با شب تولدم.البته ما کوشیدیم در دقایق نود قبل از
آبگوشت زندگی
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
وارد آپارتمان که می شوم چادر و بند و بساطم را روی مبل ولو می کنم و نگاهی به دور و بر می اندازم و دو دوتا چارتا می کنم ببینم کارها تا وقت آمدن آقای شوهر تمام می شود یا نه.به صرافت می افتم که دوتا غذا بپزم بلکه کارم سبک تر شود و نخواهیم این سر و آن سر
کل یوم عاشورا
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
استاد وسط حرف های امروزش جمله ای گفت که من را حسابی ترساند! به نقل از "آیت ا... بهجت": همه ما شمر بالقوه ایم!
آبان نوشت
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
/ خدایا اینکه لبخند مهربان پدرانه ای هست ،حتی اگر مجبور باشم در میان جذبه های خاصش پیدایش کنم، تو را شکر،اینکه اتاق گرمی هست که توی سرمای پاییز گرم شویم و نَچاییم شکر،اینکه سقفی بالای سرمان هست شکر.برای همه نعمت هایی که حواسمان به آن نیست شکرش را بجا
باقلوا با دوغ
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
دکتر روانشناس می گفت: باقلوای محبت باشید! حرفی نیست خیلی هم عالیه! اما نکته اش اینجاست که بعضی ها با ترشی رویی مثه دوغ، می خورنت!
قرار ملاقات
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
"برداشت دلخواه" یک لحظه از پشت پنجره کافه می بینمش.نزدیک تر که می شوم صدایش را می شنوم.با خنده و هیاهو گرم صحبت با گلی ست.قرار ملاقات را گلی گذاشته،جلفا توی شربت خانه فیروز.کافه ای با شمایل قدیمی و رنگی که به من آرامش می دهد.مثل همیشه چادر سر کرده ا
متحیرم چه نامم؟!
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
/ جایش همیشه بالای گود است، می نشیند بالا و مدام غر می زند که آهای لنگش کن! خودش بلد نیست فرزندش را تربیت کند ان وقت از خروس همسایه تا شهردار فلان شهر را به رگبار تهمت و ناسزا می بندد.اینکه ما آدم ها کی می خواهیم بفهمیم همیشه باید از خودمان شروع کنیم
داستان اشک
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
اینکه رسواکننده است که سالها پیش شاعری گفته و خواننده ای خوانده است.دیشب که بی اختیار از چشمم می چکید فکر می کردم واقعا چرا نمی توانم جلوی امدنش را بگیرم؟! نه اینکه دم مشکم هم باشد نه! ولی خیلی وقت است که رسوایم کرده .... الان به این فکر می کنم اگر ا
سالی دگر رفت و سال نو آمد
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
این آخرین نوشته 95 است و برای اولین بار است که با گوشی پست میگذارم.در راه مشهدم و در شهر دامغان.باید بگویم ک مثل قدیم (از 85 تا کنون) هنوز عاشق وبلاگ نویسی ام.در طول این چندسال دوستان مجازی خوبی پیدا کردم که اشتیاقم را برای وبلاگداری هر روز بیشتر میک
ادرکنی
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 16:29
با حرف ها و نگاه های خود ایرانی مان، با آنچه از سر زرنگی و هوش انجام می دهیم چه بلایی سر مملکت مان و هم میهنان مان می آوریم؟ این روزها همسایه دیوار به دیوار مان بیشتر نگران پسران بیکار خودش است، همسایه روبرویی مان بیشتر نگران پایمال شدن خون پسر شهید